KIM V
Part 40
ا.ت
یک ساعتی بود که به ساحل رسیده بودیم
چادرها رو آماده کرده بودیم
چون کمی دیر رسیده بودیم هوا تاریک شده بود مرد ها داشتند آتیش درست میکردند
تهیونگ یدونه صندلی بادی خرگوشی برای من خریده بود که هم سردم نشه هم به پشتم فشار نیاد
البته بماند چقدر یونا و شین هه مسخره بازی در آوردن
ا.ت: تهیونگ بیا گوشتها رو ببر آماده است
تهیونگ : الان میام
تهیونگ با یه سیخ بال مرغ اومد گفت:
بخورید تا داغِ می چسبه
بعد هم گوشتها رو برد کباب کنند
جین: دلم میخواد زودتر صبح بشه بریم شنا
یونا: آه دست رو دلم نذار من مايومم پوشیده بودم که اومدیم سریع برم تو آب اما خب فکر نمیکردم مسیر طولانی باشه و هوا تاریک شه
مامانم: منکه بیشتر گرسنم فعلا مغزم نمیکشه به چیز دیگه ای فکر کنم !! این مرد های گولاخ چقدر طولش دادن
شین هه: آره همش تقصیر این پیشیه بهش میگم بذار ما درست کنیم فاز جنتلمن بودن میگیره( منظورش یونگیه) ... فکر کرده من خرم نمیدونم میخواد موقع کباب کردن انگولک کنه
همینجوری که داشتم بهشون گوش میدادم صدای مسیج گوشیم اومد
تهیونگ چرا پیام داده
تهیونگ: بدو بیا چادر خودمون توت فرنگی
بلند شدم رفتم سمت مخزن آب دستام و شستم بعد هم رفتم سمت چادر
تا رسیدم، به داخله چادر کشیده شدم
یه جیغ کوتاه کشیدم که تهیونگ دستشو گذاشت رو دهنم
تهیونگ: چرا جیغ میکشی ا.ت منم
ا.ت: این چه وضعشه قلبم اومد تو دهنم
.تهونگ: ببخشید قلب من ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم
دستمو انداختم دور گردن ته و با کیوتی گفتم
ا.ت: چون ته ته دلش برای ا.ت تنگ شده میبخشم
محکم تو بغلش فشارم داد و شروع کرد تف مالی کردن من
منم با خنده میگفتم نکن ته
دستشو برد زیر لباسم شروع کرد
مالیدن سینه هام
لبام و رو لبش گذاشتم. خودم بوسه رو کنترل کردم لبای گوشتی تهیونگ زیادی سسکی بودن
تو همین حین تهیونگ بند سوتینمو باز کرد
بوسه رو با یه گاز کوچولو از لب پایینم به دست گرفت همزمان دکمه پیراهنم رو باز کرد که باعث شد سینه هام بیوفتن بیرون
سرشو آورد عقب به سینه های من نگاه کرد که با کیس مارک های شب قبل طراحی شده بود
ا.ت: چرا طوری نگاه میکنی انگار شاهکار هنری دیدی ، نگاه چه بلایی سرم آوردی
تهیونگ: شاهکار هنری در برابر تو هیچه زیبای من
بعد حمله کرد به سینه هام
باخنده گفتم: يوااش همش برای خودته
دو تا سینمو به دست گرفته بود محکم فشار میداد نوبتی سر نیپل هامو میمکید و گاز میگرفت
داشتم لذت میبردم که یه صدایی اومد
بابام گلوشو صاف کرد و گفت: ببخشید مزاحم کارتون شدم ولی غذا حاضر شده بیاید
برگشتم دیدم چراغ روشن بوده و از بیرون مشخصه داریم چه غلطی میکنیم
ا.ت: وای تهیونگ بابام بود فهمید داریم چیکار می کنیم
چرا چراغو خاموش نکردیم
تهیونگ: بیخیال عشق من بابات به کسی نمیگه بگه هم مهم نیست همسر خودمی توت فرنگی
ا.ت: وای خدا نمیتونم باهاش چشم تو چشم بشم
تهیونگ: حیف شد ولی من هنوزم وانیل توت فرنگی میخوام بخورم
ا.ت: تهیووووونگ
تهیونگ به قیافه عصبی من خندید یه کیوتی گفت
با کمک تهیونگ لباسامو درست کردم
از چادر اومدیم بیرون تهیونگ دستمو گرفت با هم به سمت بقیه رفتیم
تهیونگ : از همگی بابت تاخیر معذرت میخوام شروع کنید
زیر چشمی به بابام نگاه کردم ریکشنش رو ببینم دیدم اصلا به روی خودش نیاورد
با تهیونگ نشستیم
تهیونگ بشقابم رو از غذا پر کرد منم با چشمای قلبی شروع کردم خوردن
انقدر گشنم بود مثل قحطی زده ها سریع تمومش کردم
با دستم به رون تهیونگ زدم
تهیونگ:جانم
ا.ت: تهیونگ میشه دوباره برام بکشی گشنم
تهیونگ: با تعجب به بشقاب خالیم نگاه کرد و گفت چقدر زود تموم کردی
خودمو لوس کردم آروم گفتم: ا.ت گشنش بود بازم می خواد
تهیونگ: ا.ت دلش درد میگره ها
با شیطنت سرمو بردم جلو تو گوشش گفتم:
ظرفیت ا.ت بالاست میتونه همشو یکجا قورت بده
تهیونگ: توله شیطون
دوباره بشقابمو پر کرد منم با ولع خوردم
بعد از غذا سفره رو جمع کردیم انداختیم توی پلاستیک
ظرف ها هم یکبار مصرف بودن، انداختیم رفت
دور آتش نشستیم
جيهوپ : بیاید بازی کنیم کی پایه است؟
از اونجا که من به شدت رقابتی بودم دستمو بردم بالا
. سارا ، مامانم شین هه و یونا هم موافق بودند
شین هه یونگی هم به زور آورد بازی
ولی جین و تهیونگ و بابام گفتند می خوان صحبت کنند
خب بیاید جرعت حقیقت
همگی یه دایره تشکیل دادیم نشستیم
جیهوپ بطری رو چرخوند
جیهوپ: خانم لی از شوگا سوال بپرسید
فاتحه ی یونگی خوندست نمیدونه چه مامانی دارم من
مامان: جرعت یا حقیقت
یونگی: حقیقت
مامانم مثل همیشه بدترین و مستهجن ترین سوال ممکن رو پرسید
قشنگ رنگ یونگی قرمز شد اخه مادر من این چه سوالیه
بعدش نوبت رسید به شین هه و سارا
شین هه: جرعت یا حقیقت
سارا :حقیقت
ا.ت
یک ساعتی بود که به ساحل رسیده بودیم
چادرها رو آماده کرده بودیم
چون کمی دیر رسیده بودیم هوا تاریک شده بود مرد ها داشتند آتیش درست میکردند
تهیونگ یدونه صندلی بادی خرگوشی برای من خریده بود که هم سردم نشه هم به پشتم فشار نیاد
البته بماند چقدر یونا و شین هه مسخره بازی در آوردن
ا.ت: تهیونگ بیا گوشتها رو ببر آماده است
تهیونگ : الان میام
تهیونگ با یه سیخ بال مرغ اومد گفت:
بخورید تا داغِ می چسبه
بعد هم گوشتها رو برد کباب کنند
جین: دلم میخواد زودتر صبح بشه بریم شنا
یونا: آه دست رو دلم نذار من مايومم پوشیده بودم که اومدیم سریع برم تو آب اما خب فکر نمیکردم مسیر طولانی باشه و هوا تاریک شه
مامانم: منکه بیشتر گرسنم فعلا مغزم نمیکشه به چیز دیگه ای فکر کنم !! این مرد های گولاخ چقدر طولش دادن
شین هه: آره همش تقصیر این پیشیه بهش میگم بذار ما درست کنیم فاز جنتلمن بودن میگیره( منظورش یونگیه) ... فکر کرده من خرم نمیدونم میخواد موقع کباب کردن انگولک کنه
همینجوری که داشتم بهشون گوش میدادم صدای مسیج گوشیم اومد
تهیونگ چرا پیام داده
تهیونگ: بدو بیا چادر خودمون توت فرنگی
بلند شدم رفتم سمت مخزن آب دستام و شستم بعد هم رفتم سمت چادر
تا رسیدم، به داخله چادر کشیده شدم
یه جیغ کوتاه کشیدم که تهیونگ دستشو گذاشت رو دهنم
تهیونگ: چرا جیغ میکشی ا.ت منم
ا.ت: این چه وضعشه قلبم اومد تو دهنم
.تهونگ: ببخشید قلب من ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم
دستمو انداختم دور گردن ته و با کیوتی گفتم
ا.ت: چون ته ته دلش برای ا.ت تنگ شده میبخشم
محکم تو بغلش فشارم داد و شروع کرد تف مالی کردن من
منم با خنده میگفتم نکن ته
دستشو برد زیر لباسم شروع کرد
مالیدن سینه هام
لبام و رو لبش گذاشتم. خودم بوسه رو کنترل کردم لبای گوشتی تهیونگ زیادی سسکی بودن
تو همین حین تهیونگ بند سوتینمو باز کرد
بوسه رو با یه گاز کوچولو از لب پایینم به دست گرفت همزمان دکمه پیراهنم رو باز کرد که باعث شد سینه هام بیوفتن بیرون
سرشو آورد عقب به سینه های من نگاه کرد که با کیس مارک های شب قبل طراحی شده بود
ا.ت: چرا طوری نگاه میکنی انگار شاهکار هنری دیدی ، نگاه چه بلایی سرم آوردی
تهیونگ: شاهکار هنری در برابر تو هیچه زیبای من
بعد حمله کرد به سینه هام
باخنده گفتم: يوااش همش برای خودته
دو تا سینمو به دست گرفته بود محکم فشار میداد نوبتی سر نیپل هامو میمکید و گاز میگرفت
داشتم لذت میبردم که یه صدایی اومد
بابام گلوشو صاف کرد و گفت: ببخشید مزاحم کارتون شدم ولی غذا حاضر شده بیاید
برگشتم دیدم چراغ روشن بوده و از بیرون مشخصه داریم چه غلطی میکنیم
ا.ت: وای تهیونگ بابام بود فهمید داریم چیکار می کنیم
چرا چراغو خاموش نکردیم
تهیونگ: بیخیال عشق من بابات به کسی نمیگه بگه هم مهم نیست همسر خودمی توت فرنگی
ا.ت: وای خدا نمیتونم باهاش چشم تو چشم بشم
تهیونگ: حیف شد ولی من هنوزم وانیل توت فرنگی میخوام بخورم
ا.ت: تهیووووونگ
تهیونگ به قیافه عصبی من خندید یه کیوتی گفت
با کمک تهیونگ لباسامو درست کردم
از چادر اومدیم بیرون تهیونگ دستمو گرفت با هم به سمت بقیه رفتیم
تهیونگ : از همگی بابت تاخیر معذرت میخوام شروع کنید
زیر چشمی به بابام نگاه کردم ریکشنش رو ببینم دیدم اصلا به روی خودش نیاورد
با تهیونگ نشستیم
تهیونگ بشقابم رو از غذا پر کرد منم با چشمای قلبی شروع کردم خوردن
انقدر گشنم بود مثل قحطی زده ها سریع تمومش کردم
با دستم به رون تهیونگ زدم
تهیونگ:جانم
ا.ت: تهیونگ میشه دوباره برام بکشی گشنم
تهیونگ: با تعجب به بشقاب خالیم نگاه کرد و گفت چقدر زود تموم کردی
خودمو لوس کردم آروم گفتم: ا.ت گشنش بود بازم می خواد
تهیونگ: ا.ت دلش درد میگره ها
با شیطنت سرمو بردم جلو تو گوشش گفتم:
ظرفیت ا.ت بالاست میتونه همشو یکجا قورت بده
تهیونگ: توله شیطون
دوباره بشقابمو پر کرد منم با ولع خوردم
بعد از غذا سفره رو جمع کردیم انداختیم توی پلاستیک
ظرف ها هم یکبار مصرف بودن، انداختیم رفت
دور آتش نشستیم
جيهوپ : بیاید بازی کنیم کی پایه است؟
از اونجا که من به شدت رقابتی بودم دستمو بردم بالا
. سارا ، مامانم شین هه و یونا هم موافق بودند
شین هه یونگی هم به زور آورد بازی
ولی جین و تهیونگ و بابام گفتند می خوان صحبت کنند
خب بیاید جرعت حقیقت
همگی یه دایره تشکیل دادیم نشستیم
جیهوپ بطری رو چرخوند
جیهوپ: خانم لی از شوگا سوال بپرسید
فاتحه ی یونگی خوندست نمیدونه چه مامانی دارم من
مامان: جرعت یا حقیقت
یونگی: حقیقت
مامانم مثل همیشه بدترین و مستهجن ترین سوال ممکن رو پرسید
قشنگ رنگ یونگی قرمز شد اخه مادر من این چه سوالیه
بعدش نوبت رسید به شین هه و سارا
شین هه: جرعت یا حقیقت
سارا :حقیقت
- ۲.۸k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط